I am Proud of this Letter |
| Posted by Administrator (admin) on Feb 17 2009 |
صبح ایران امروز، 6 فوريه 2009
شماره 5471
يادداشت روز
پرويز قاضی سعيد
از اين اعتراف به شرمگينی،افتخار ميکنم!
از هنگام انتشار نشريات در ايران، از همان نخستين روزها، وقتی که مردم بيسواد نوشتهها و شعرهای نويسندگان و شعرا را از طريق گوش حفظ ميکردند و برای يکديگر يا برای همگان ميخواندند، در واقع نشريه مکتوب را، «شفاهی» انتشار ميداند، تا روزگارانی که تيراژ نشريات در ايران به بيش از يک مليون نسخه در روز رسيد، همواره اين قبيله قلم، مرغ عزا و عروسی بودند که در هر دو حالت سر بريده ميشدند! نه فقط در ايران که در همه جای جهان.
اما در ايران ستمی که بر آنها، يعنی روزنامه نگاران روا رفت، ستمی مضاعف و دائمی بود. اگر در ساير کشورها به هنگام جنگ، مثلاً جنگ جهانی دوم، نيروی اشغالگر نازی، قبل از سران ارتش و سياستمداران به سراغ روزنامه نگاران ميرفتند، در کشور ما همواره اين دولتها که می بايست خدمتگزاران مردم باشند، نه «حاکم» بر آنها، به صورت دائمی، دستگاههای ثابت برای شکستن قلمها و به بند کشيدن روزنامه نگاران داشتند.
در اين ميان آن طبقهی مفتخوارهای که همواره شريک قدرت بود، يعنی روحانيون، که در مقاطع گوناگون تاريخی، حاکم بر مغز حکمرانان هم بود، پا به پای حاکمان، در ضديت با روزنامه نگاران گام برميداشتند. از نظر آنها روزنامه نگار روشنگر بود، آگاهی دهنده بود، چرا که آگاهی مردم، بيدار شدن و روشن گشتن مردم را بزرگترين دشمن خود می پنداشت. همان گونه که خودکامگان و مستبدان آگاهی را دشمن ستمگری ميدانستند و کار و کاسبی و پايه قدرت آنها در ستمگری نهفته بود و نميخواستند اين سنگر با آگاهیهای عمومی دچار تزلزل شود. پس می بايست قلمها را شکست. ميبايست نشريات را توقيف کرد. ميبايست روزنامه نگار را به غل و قلاده و زنجير کشاند و اگر باز هم خاموش نشد، بايد بر دارش کشيد و يا سينهاش را با گلوله سوراخ کرد و يا شب هنگام، او را ازخانهاش ربود، سرش را با تيغ از گردن جدا ساخت و جنازهاش را دربيابان رها کرد. از آغازين روزهای انتشار «روزنامه» تا کنون اين جنايتی است که همواره در مورد اهل قلم روا داشتهاند... و يا صاحب قلم را به اندک نانی و گيلاس عرقی خريدهاند و «قلم به مزد» ساختهاند، جاسوسش کردهاند و قلمش را به بيراهه کشاندهاند.
اما اينک پس از شايد يک قرن که از کار رسمی مطبوعات ميگذرد، يعنی از دوران مشروطيت و خيلی قبل از آن، از دوران «اميرکبير» روزنامه نگار ايرانی، روشنفکر ايرانی، صاحب انديشهی ايرانی، به خود آمده است. شايد دريافته که بايد «مستقل» عمل کند. انديشهاش را از ترس «حکم حکومتی» برهاند. نگاهش را از غرب و شرق و ايدئولوژی و مذهب و هزار بند و زنجير ديگر بردارد و به اصالت انسان بيانديشد و به آدميت، به نيکی، به شرف والای انسانی و به تنها ارزش شناخته شدهی انسان، يعنی آزادی.
اين چنين است که من، به عنوان کوچکترين عضو قبيلهی قلم و انديشه ميتوانم به خود ببالم که نويسندهام، که روزنامه نگارم، که سرباز راه آزادی و انسانيتم.
در حدود يک صد و پنجاه نفر از نويسندگان، روزنامه نگاران، شاعران، هنرمندان، و دانشگاهيان در سراسر جهان، خطاب به «جامعهی جهانی» نامهی سرگشادهای را انتشار دادهاند، تحت عنوان «ما شرمگينيم، يک قرن سکوت و سرکوب کافی است!» و در اين نامه آوردهاند:
«به نام نيکی و زيبايی، به نام انسان و به نام آزادی، به عنوان انسان ايرانی از آنچه طی يک و نيم قرن گذشته در ايران، در حق بهائيان روا شده است، ما شرمگينيم. ما بر اين باوريم که هر ايرانی بايد بتواند، بی هيچگونه تمايز، به ويژه از حيث نژاد، رنگ، جنسيت، زبان، دين، ثروت، ولادت، يا هر وضعيت ديگر، از تمام حقوق و آزادیهای ذکر شده در منشور جهانی حقوق بشر بهره مند شود. اما بهائيان ايران از اولین روزهای ظهور آئين بهائيت تا به امروز به خاطر باورهای دينی خود، از حقوق انسانی محروم بودهاند...»
نامه مفصل است. (متن کامل آن را ميتوانيد در صفحهی 12 [روزنامه صبح امروز] مطالعه کيند.) همين که انسانی به دليل باورهای خود، حالا چه مذهبی باشد، چه سياسی، از حقوق انسانی محروم شود، وحشتناک است. تکان دهنده است. وقتی نامه را ميخواندم، هم به ياد آوردم که بهائيان ايران منشأ يکی از بزرگترين تحولات فکری بودند. بايد رفت و خواند و مطالعه کرد که اساس فلسفهی پيدايش بهائيت چه بود و آنها از کجا آغاز کردند و چه اثراتی را در دوران قبل از مشروطيت و بعد از آن سبب آمدند.
ميخواندم و به ياد ميآوردم که چگونه در آغاز انقلاب بچههای شيرخوارهی معصوم انسان را به جرم اين که پدران و مادران آنها به گونهی ديگری انديشه ميکردهاند، بر آتش کباب ساختند. وقتی منظرهی آن کودک چند ماههی شيرخواری را که در آغاز اين انقلاب نکبت بار جلوی چشمان مادرش زير آب جوش سماور گرفتند و آب جوش را در دهان لطيف و چون برگ آن بچه گشودند، حالم بد شد، تنم لرزيد. آنها چگونه حيوانی بودند؟ حيوان که نه، حيوان حتی درندهترين آنها، باز هم نجيبتر از اين موجوداتی است که در انقلاب اسلامی دست به چنان جناياتی آلودند.
چگونه میشود يک انسان را بابت رنگ پوستش، بابت عقيدهاش، بابت نوع باورهايش، بابت نوع انديشه و تفکرش، به زاری کشت و يا از او توقع داشت: يا مانند من بيانديش، يا بمير!؟
بعد از يک قرن و نيم از به ياد آوردن آن همه جنايات، من هم مانند بسياری ديگر از همکارانم و شايد انبوه کثيری از هموطنانم، شرمگينم. معهذا امروز که اين نامهی انسانی انتشار میيابد، احساس سربلندی و سرافرازی میکنم. من از اعتراف به شرمگينی خود، مفتخرم! آری، من شرمگين هستم و افتخار ميکنم که اعلام دارم، از جناياتی که انجام شده است، شرمگينم!
شايد من نباشم و نبينم، شايد بسياری ديگر نيز مانند من نباشند و نبينند، اما اين طليعهی آزادی انسان است در سرزمين ما. سرانجام روزی خواهد رسيد، روزی که مثل هيچکدام از روزهای ديگر در تاريخ ما نيست. روزی که ديگر خون هيچ انسانی را بابت باورهايش در هر زمينهای بر خاک نريزند... آن روز، روز بزرگ پيروزی اصالت بشری در کرهی ارض است.
Source: "Sobhe Iran" Magazine, 6. Februar 2009
Last changed: Feb 19 2009 at 00:45
BackComments
Add CommentLast Change: 10.03.2009, 13:45